تبليغاتX
پيشخوان يك كافه، دو صندلي كنار هم...

پيشخوان يك كافه، دو صندلي كنار هم...

از باربري يك كاميون با سه كارگر كرايه كرده‌ام...بالاخره هر كافه‌اي هر چقدر هم كه كوچك باشد...هر چقدر هم كه ساده و خودماني باشد..هر چقدر هم كه مشتري هايش كم باشند و هر چقدر هم كه ... باز هم اقلش يك اسپرسو ساز و چند ميز و صندلي و چند تا قهوه جوش دارد كه بخواهي براي بردنشان به يك كاميون ناقابل زحمت بدهي... حالا بماند كه من از اين كافه به اندازه كيف كوله پشتيم ياد و خاطره بر ميدارم و مي‌برم...وقتش رسيده كركره را پايين بكشم و بروم سراغ همان قرطي بازي هايم خودم...مرا چه به كافه داري!!!!

از اولش هم نيامده بودم كه حرف هاي هر روزه را در فنجان‌هاي طرح مادمازل لوموند بريزم و بنشينم كنار پنجره و به بخار مست روي قهوه نگاه كنم و آنقدر در دستم بماند و يادم برود كه يخ كند و در دهانم بماسد...

آمده بودم بعضي حرفها را بگويم و بروم...

چه نقشه‌ها كه برايش نكشيده بودم...سفارش پرده‌ها را به فروشگاه پارسا داده بوديم...ميز پيشخوان را هم كه قرار بود عوض كنيم و به جايش يك اپن شيشه‌اي كار كنيم كه لبه‌هايش سه رديف تراش خورده باشد و لابلايش رگه‌هاي قهوه‌اي باشد...انگار كه فنجان قهوه دمر شده و خطوط مبهم يك سرنوشت را دنبال خودش ميكشد و ميبرد... رويه‌هاي صندلي ها را هم از همان كشور نازي‌ها آورده بودم و قرار بود همه چيز ميني مالِ ميني مال باشد...

...چه مي گويم؟! وقت كم است و رفت و آمد كارگرها هم نه هوش و حواس گذاشته‌اند نه دل و دماغ..پس فقط يك چيز:

"تمام مشتريان گرامي تا اطلاع ثانوي اين كافه تعطيل است...تازه!!‌ هيچ شعبه ديگري هم ندارد"


پي ريز:

حيف است درش را ببنديم و بعضي چيزها در انباري بماند. پس تمام پستهاي ثبت شده موقت را ثبت دائم ميكنم.

+ نوشته شده در  Wed 8 Apr 2009ساعت 16:24  توسط MAEDE  | 

(نظر آشنا)

""

می نویسم بازی بازی بازی... (فکر کردی فقط خودت دزدی ادبی بلدی!)

بی هیچ مقدمه ای من هم بازی
من نه منم نه رهگذرم نه آتنا و نه هیچ موجود مجازی دیگری! من تنها خودمم تنها! وقتی تنهایی بی نهایت خانه در شمار لحظه های بی شمار نبودنت ضرب می شود هر قدر هم که بخواهم خودم را به آن راه بزنم و زیر این درد نه ماهه نزایم کور خوانده ام که ما فیهای دنیا چیزی بیش از زنا زاده ی همخوابگی شهوتناک من و اندیشه ها و توهمات و دردهایم نیست! و من تنها سوپر استار (پورنو استار) این گروپ سکس فانتزی بی نهایت رئال هستم. می بینی من تنها، "آشنا" هستم و نه تنها آشنایت!
پس با استعانت از او و در محضر همه ی مجازی-زیان بخرد اعلام می کنم: من هم بازی! بازیگاه خود از خانه تا اینجا کول کرده ام آورده ام که بگویم هنوز .....
می بینی! همه چیز عوض شده غیر از عشق که هنوز هم همان پدر سوخته ی سابق است.
حالا که بازی بالا گرفته باید یار کشی کنیم. سر گروه تویی، انتخاب کن. همین جا! نه به شهادت مجازی-زیانی که شهادتشان نه به درد عقد می خورد و نه به درد طلاق و نه داوریشان را هیچ محکمه ای پذیراست. در این بازیگاه در پست بعدی با تماشاچیان مجازیش و به شهادت یگانه ای که چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم انتظار یارکشی ات را دارم.
باید انتخاب کنی من را، آشنا را، آتنا را، خودت را و یا هر ترکیب ان تایی از آدمک های اطرافت را.
می بینی عزیزکم ، زیبایی ات ، مهربانیت و خنده های دلربایت برایم کافی است که جول و پلاس خانه را جمع کنم بیایم و زندگی ام را بگذارم سر بازار، باشد خریداری.

زمانه تن فروشی است،
همه نوشته ها و عاشقیت هایت یکجا چند!
عاشقیت در پاورقی را خودم برایت آوردم.محسا محب علی هم خوب نوشته بود.

وقت رفتن است، فقط...... حالا که بازیگاهم را از خانه کول کرده ام آورده ام پهن کرده ام سر بازار برده فروشانی که در آن رایگان هم خریدار ندارم و خودت می دانی یوسف هم که بیاید چند دلار بیشتر نمی ارزد، قواعد بازی را من تعیین می کنم:
1- اولین پست یارکشی است، باید تکلیف هم بازی ها معلوم شود. گفتم باید بین آشنا، من، آتنا، بهار، رهگذر و یا هر ترکیب ان تایی از آدمک های اطرافت انتخاب کنی. بی کلک. بی جر زنی. بی پرده پوشی. صریح و بدون هیچ ابهامی حتی برای تماشاچیان!
2- این نظر در ابتدای پست "یارکشی" باید بی کم و کاست کپی شود. تحت عنوان "نظر آشنا"
3- ارجاعات ادبی باید تمام و کمال ذکر شود. بی دزدی بی پنهان کاری و ...
4- متن ها و حرفهای من هم دست کاری نشوند! من از اجحاف ادبی متنفرم. به نکات اجحاف در پست های قبلی اشاره می کنم:
4-1- تیغ واره ی حوادث نیست و تیغ باران حوادث! حوادث تیغ اند و نه شبیه تیغ! و باران را مانند از عدد قطرات
4-2- عشق قابل توسعه نیست، بلکه انسان و ظرفیت انسان از درک عشق و عاشقیت کردن توسعه پذیر است
4-3- "غربت غم است و آشنایی درد" هم از من بود که نوش جان دزدیت!
...
بگذریم. قواعد بازی و گلایه های من به قدر هم طولانی و تمام نشدنی اند، فقط حرف آخر اینکه پست 7 مارچ را همه جدی گرفتند غیر از آشنا! شاید باید همه به خودشان می گرفتند غیر از آشنا، شاید آشنایی که هر از گاهی سر میزند و هیچ وقت کامنت نداده است نه لایق باشد که حرفها را به خودش بگیرد و نه .... چی بگم. اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا ....
بی صبرانه منتظر شروع بازیم.
همیشه نابلد، همیشه سرسخت، همیشه خشن، همیشه عاری از واژه های لطیف عاشقانه، همیشه شهریوری و همیشه عاشق ات
آشنا (به یاد روزهای اول: نفرین به واژه ها ...)
هو

""

....

اعصابم داغون تر از اونیه که الان بتونم با صناعات ادبی بنویسم اما رسما اعلام میکنم:

  آشنا برایم از هر آشنایی آشنا تر است...دوستش داشته ام و همیشه خواهم داشت...

+ نوشته شده در  Thu 2 Apr 2009ساعت 18:46  توسط MAEDE  | 

کدوم بازی؟!!!! آهان!

همین بازی که داریم زندگیش میکنیم..فهمیدم. بالاخره با نام و نشون خودت کامنت گذاشتی*..خوشحالم و خوش آمد میگم...گفته بودم که در ِ این کافه....

*(ارجاع به نظرات پست قبل)

من عاشق بازی بودم همیشه...تاب بازی...سر سره بازی...آب بازی...خاله بازی....کش بازی.... که من و بهار همیشه یه سرشو می انداختیم تو پایه های صندلی ...تا مرحله ای که کش به زانوهامون می رسید مشکلی نیود ولی اگه برنده میشد یکیمون و کش باید بالاتر می رفت ماجرا تازه شروع میشد. کش رو از پای صندلی در می آوردیم و از بالا می انداختیم تو تن صندلی...اما ..دور کمر صندلی و ما که یکی نیود...صندلی انقد بزرگ بود که میشد راحت از طرف اون بازی کرد...تو کش بازی یه جاهایی باید به پهلو وایسی تا فاصله بین دو خط موازی کشها کمترین حالت باشه...حالا تصور کن که اگه صندلی رو به پهلو بچرخونی مگه چقد تپوله یا چقد شکمش گنده است که وقتی کش روش بیافته فاصله زیادی درست شه و بتونی راحت از بینش عبور کنی..راحت پاتو روی یه طرفش بذاری بدون اینکه روی طرف دیگه بره پات...اونوقت چی میشه ..هی میسوزی دیگه :D .............

اول از همه باید بگم که قواعد بازی رو من تعیین میکنم نه هیچ کس دیگه ای..نه به خاطر خوشایند ‘آشنا’ نه هیچ کس دیگه ای ..

حاضر نیستم از این حقم چشم پوشی کنم....آره درسته من خودخواهم ....

قاعده من این است:

اگر تنها کسی از کسانی که غریبه به این کافه خانه نمی آیند و مشتری های روز اول اند یا اینکه بعدها پرسان پرسان از آشنایان آدرسش را پیدا کرده اند..از این پست سوالی برایشان پیش آمد و بخواهند از هر طریقی با هر وسیله ارتباطی ای یا حتی از مواجه ی فیس تو فیس بهره بگریند و مرا سوال پیچ کنند هم این پست را حذف می کنم هم آن مشتری را آنچنان در بلک لیست میچپانم که تا آخر عمرش راهی به لیست پاک و سفید دوستی هایم  پیدا نکند.هر کس هم اگر حرفی دارد در همان نظر دانی بنویسد و برود. ............

این نوشته ها به روزهایی قبل تر از این روزها بر میگردد...نمی خواستم جایی بگذارمش که چشم عهدی به جانش بیافتد اما دیدم بد نیست حالا که بازی بازی است این نوشته هم بازی...

«

دیگر حتی کتاب خواندن هم آرامم نمی کند...بلند می شوم و اتاق را دور می زنم و دور می زنم...میروم بیرون با آدم های دور و برم خنده ای می کنم و دوباره بر میگردم...دور می زنم و دور می زنم...چقدر بد است در این حال بودن و نوشتن...یک جورهایی بی کلاسیست انگار...درد زنی که نزدیک زایمان است...چه را می خواهد بزاید؟!...خودش را....درد عجیبی است...

من زنی هستم 20 و اندی سال عمر را داده و به اندازه یک کیف دستی کوچک زنانه از آنها که دسته های کوتاه دارد و فقط می توانی روی دستت بیاندازیشان..خاطره جمع کرده ام و لابلایش کمی هم تجربه چپانده ام...لباسهای کهنه را روی بند رختی که مادرم در 10 سالگیم از حیاط چید...جا گذاشتم....و لباسهای قشنگتر را هنوز با خودم میکشانم از این روز به آن روز...دستانم دیگر طاقت همین کیف کوچک و سبک را هم ندارد...نمی دانم تقصیر ضعف دستانم است یا این مغزم دائم خواب می رود و دستانم را به گز گز می اندازد!

چقدر سخت شده است حتی فکر کردن...دروغ چرا! از اول هم سخت بود...همیشه همین طور بوده ام؛ به هر موضوع بی ربطی می توانستم ساعت ها فکر کنم...برایش قصه ها بسازم بسیار و خیال شوم واقعی تر از هر حقیقتی..اما فقط یک بار ..بله فقط یک بار باید درست می نشستم..با خودم...فقط خودم...فکر می کردم..و فکر می کردم که دارم فکر می کنم... اما... خسته شدم...از آن همه ندانستن ...از آن همه ابهام که در میان مغز و قلبم مثل یک سونامی وحشتناک جریان داست...کاش سیلش مرا می برد..اما من...سر سختانه نشستم و دستانم را زیر چانه زدم و گذاشتم که خوب خوابم ببرد و اصلن نخواهم بفهمم که چه شده...خواستم این هجوم اتفاق مرا با خودش ببرد شاید بالاخره به جایی برسد...ولی...حالا می گویم ..چرا؟! چرا چنین کردم با خودم؟! چرا چنین کردم با وجودی که می توانست بیش از این و بهتر از این باشد...

چقدر بد است درست برسی به آنجایی که ته دلت، خودت را نیشگون می گیری که لعنت بر خودت از هر چه خودت بر سرت آوردی ولی بازهم سرسختانه لجاجت می کنی که نه!!! همه اش هم تقصیر من نبوده...جبر جغرافیایی..نابرابری اجتماعی...عدم تطابق زمانی و مکانی...و آخر همه آنها..بی مهربانی خدایی...موجبش شده...ولی...مگر می شود..اینجا بنویسم.!. به آدمهای دور و برم با فریاد و بی فریاد بفهمانم!..به او که باید بیش از همه بفهمد چه مرگم است توشیح کنم که فلان است و بهمان!

اما..با دلم ..با خودم چه کنم؟!... باز هم فرار می کنم...از خودم هم فرار می کنم...دیگر نمی خواهم به او هم دروغ بگویم...اصلا بیخیال همه چراها...بگذارم فقط دمی...دمی ...زندگی کنم.

****

می زایم خودم را...به زودی ...به زودی... از همه پرسیده ام جدیدترین متد زایمان بی درد را...چقدر راه درست کرده اند برای این طبیعی ترین اتفاق طبیعت...عده ای کامل بیهوشت می کنند..عده ای دیگر معتقدند بیهوشی کاملت زیان بار تر است از دردی که میکشی پس فقط...فقط کمرت را از پا درمی آورند تا لختی به تنت وصل نباشد تا بتوانی نفهمی چه بر سرت زیر آن ملافه میآورند....گاهی هم بعضی هاشان مدرن تر و شیک تر برخورد می کنند و با هیپنوتیزم سعی در بیخودیت میکنند که البته کم متداول است میان ما زنها که خود را بسپاریم به هیپ و هپ و این قرتی بازی ها...بهترینهاشان این روزها عجیب تر عمل می کنند...سبکی که با کاربرد هالیوودیان مهر اعتبار هم از به روزترین زنان دریافت کرده است..پس کلی هم با کلاس است...زایمان در آب !!!...آنهم البته یک توجیه علمی دارد همین طوری بی ادا و اطوار نیست که بخواهی انگی بچسبانی به نافش... درونت مملو از آب است...همانجا که خودت را...وجودت را..ثمرت را نه..نود..نهصد..نه هزار و شاید... نه میلیون میلیون لحظه نگهداشته ای تا به وقتش بارآوری..بزایی..آری همانجا پر از آب است...می گویند اگر درون آب باشی این هماهنگی محیط بیرون و درونت تکه پاره وجودت را گول می زند که آنجا هم مثل همین جاست..آسوده برو..نترس...آنجا هم مثل همین جا امن است..ساکت است...بی مشغله هزار و یک شب شهرزاد است...برو ای که بیخیال نه..نود ..نهصد و ..خیلی زمان دیگر خوابیده بودی...برو که باید شروع شوی...برو و بی درنگ نفس بکش...یادت باشد...نفس اول به قیمت تمام عمرت می ارزد...

*****

من، بار بر زمینی می گذارم که دوستش دارم...و آسمانی که هر وقت نگاهش می کنم دلم باز میشود حالا هر چقدر هم که کثیف باشد و دود باشد و ساختمان...میخواهم طفلم را خودم... فقط خودم بزرگ کنم...با همه اصول و قواعدی که بلد شده ام این سالها و بعد از این هم بلد تر میشوم...آه اگر این آدمهای همه چیز دان بگذارند...آه اگر اینهمه دلسوزی های همه از سر نگرانی برای خود، بگذارد...اگر اینهمه باید و نباید بگذارد...

ابتدای دهه بیست سالگی ام بود که کتاب "نامه به کودکی که هرگز متولد نشد" را خواندم..چقدر زنانه بود این کتاب...از زنی که شاید به نظرم می آمد چقدر در تعارض است با زنانگی اش..فقط زنانه نبود..مادرانه بود...ایده بکری داشت آن زمان...میخواهم از تمام مراحل جنینی ام سونوگرافی کنم...و عکسهای هر ماهه را بچسبانم روی دیوار...و با هر کدامشان حرفهای همان ماه را بزنم....باید بفهمم چگونه جان میگیرد این موجود درونیم از من...باید بفهمد چگونه جان میدهم به جانش تا جان بگیرد...باید لحن صدای این روزهایم در یادش بماند...بماند...بماند... باید بداند که من..برای این من شدن..چه پرداخته ام. ..(نکند من هم بعدها بگویم که چه ها برایت کردم و تو در مقابلش برایم چه می کنی؟!!!!...ولش کن فعلن به اینش نمی توانم فکر کنم..باشد برای بعد)

به خودم..خود ِ خود ِ خودم..سلام می گویم و تولدش را تبریک...چه غریبانه به دنیا آمدی طفلکم...

»

...............

درست حدس زدید "تماشاچیان" این "بازیگاه"..من...خالق این حرف ها..نوشته ها..دردها...عشق ها...غم ها و شادی ها، که در دلِ پست هایی که هر از گاه از درون فیبرها خود را میکشاندند و در فضایی که بیش از هر مجاز دیگری استعاره از حقیقت درون آدمهاست، برای رساندن جزیی از وجود خالقشان، ارسال میشدند...اعلام میکنم:

خودم را...خود ِ خودِ خودم را یارکشی میکنم...چون  به طرز دیوانه واری خودخواهم.. به شکل رقت انگیزی مهربانم...به سحرانگیزی یک جادو دیوانه ام و به غم انگیز ترین حالت خواستن و نخواستنی، ترسو هستم.


"آشنا"یی که خودت شطرنج بازی، خوب میدانی که هیچ بازیگردانی نقشه اش را تا آخرین حرکت رو نمیکند اما من هیچ وقت نه اهل بازی بوده ام نه اهل نقشه نه اهل مات کردن هیچ شاهی از خیل مهره های عزیزانم...مگر نمی گفتی عشق زائیده شناخت است پس چگونه عاشقی که نمی شناسی؟!!!!!

اینجا می گویم و دیگر هیچ جای دیگر و هیچ بار دیگری نمی گویم ...من همبازی نمی خواهم!

من فقط دلی می خواهم که بی تابی بداند و دیوانگی را بلد باشد...دستانی که آنقدر بزرگ باشند که حجم تمام خستگی ها را در خود بگیرند و آرام کنند...چشمانی که ته نداشته باشند و تا آخر دل آدم را ببینند...نگاهی که خراب کند و بعد با لبخندی حتی محو، این بار قرص و محکم تر از قبل بسازد ...

و بازهم دلی که مرا در خود جای دهد با تمام خودخواهی هایم..مهربانی هایم...دیوانه گری هایم و ترس هایم...

+ نوشته شده در  Thu 2 Apr 2009ساعت 15:50  توسط MAEDE  | 

انگار هر کاری کنی بازم به آخرش نزدیک میشی...آخر هفته..آخر ماه..آخر سال...آخر یه اتفاق ساده ولی عجیب....آخر یه عاشقی

.............

1388..1388..1388..1388..1388..1388..1388..1388..1388

چقد خوش فرمه این دوتا 8 کنار هم...خوشم اومد...شکلش که خوشگله..خودشم خوشگل میشه....مطمئنم...شاید بعضی اتفاقا بخوان یه خط تیره بندازن رو صورتش ولی من بلدم با فون مناسب و همرنگش بپوشونم زشتیاشو...از رنگای روشن برای برجسته کردن و از رنگای تیره برای ایجاد تو رفتگی استفاده می کنم...

برای هر صورتی متد خودشو باید دست بگیری..دایره...مربع...مستطیل..بیضی...

روی چونه...بالاترین نقطه پیشونی...گوشه ها..درست از روی گیجگاه تا نزدیکیای گوش... همه رو باید روشن کرد..

زیر گونه...دو طرف چونه...دو تا خط موازی روی گردن...تو رفتگی ته گلو...همه تیره....همه تیره...همه تیره...

صورت امسالم چه شکلیه؟!!!

............

لعنت به بسته هایی که به موقع نمی رسن...لعنت به آدرسایی که پیکا پیدا نمی کنن...لعنت به دوستایی که بی خیالند...لعنت به روزایی که تند می گذرن و فرصت نمی دن...لعنت به پیتزای آریان که ظهرا تعطیله و تو فقط یه شب پنجشنبه آخرو داری... و لعنت به خودت...لعنت به خودت...

+ نوشته شده در  Sat 21 Mar 2009ساعت 18:17  توسط MAEDE  | 

گفت: "تو زمینی هستی از آنِ دیگری... من در تو نمی کارم" و من ترک خوردم...خشک...خشک

...........

اینجا می توانی به هر که دلت خواست دل ببندی..می توانی به هر که دلت خواست بگویی دوستش داری ..و از هر که دلت خواست بدت بیاید حتی نگاهش کنی...اینجا می شود راحت عاشقی کرد و نکرد...

چقدر بعضی کلمه ها سنگینند...هرچقدر هم که بخواهی نمیتوانی بکشیشان با خودت..در دلت...تا زمان خودش به دنیا بیایند*...دائما وول میخورند در جانت تا بگویند که هستند ...ولی مگر میشود در درونت نگه شان داری...

اما اینجا..........اینجا می توانی حرف بزنی و حرف نزنی...حتی آنها هم که همیشه مراقبت بودند که مبادا خلوتت طولانی شود..مبادا در خودت گم و گور شوی و پیدا نشوی ، پیگیرت نمی شوند...اینهم از فواید دنیای آزاد است...چقدر زود ما آدمها عوض به در می شویم...یکی بیاید ما را درست کند...من نمی خواهم عوضی** ببخشید عوض شوم ...

..........

حرفم را پس می گیرم...شاید بخواهم عوض شوم..نه خیلی..فقط کمی..لازمه بودن در اینجا تغییر است.مگر می شود با همان پوسته قدیمی ات اینجا زندگی کنی؟! با همان بایدها و نبایدهایت..با همان شعارهای صد من یه غازت..با همان اطوارهای "من می دانم "هایت...اینجا هیچ چیز به تو تعلق ندارد تو هم به هیچ چیز تعلق نداری...اینجا کسی تو را نمی شناسد تو هم کسی را نمی شناسی..اینجا خودت هم غریبه ای با خودت..حتی آنهایی را هم که با برچسب آشناییت به خودت سنجاق کرده ای نمی شناسی! اینجا همه چیز جور دیگری است...

باید شکل دیگری باشی میان این آدمها..جوری که تو را بفهمند...حس کنند از خودشان هستی از جنس خراب خودشان..چقدر دوست بیچاره من سعی میکند اینها را به من بفهماند..

ولی...راستی..مگر می شود که خودت باشی و نباشی..بعد از این همه سال زندگی کردن با خودت، گیج می شوی که چگونه باید بود و نبود؟!...میگویند بحران هویت به سن بلوغ که می رسی گریبانت را دو دستی می چسبد و چند سالی با خودش همراهت می کند..حالا یا من دیر به بلوغ رسیده ام یا دوباره این بلوغ در من جوانه می زند...

****

چه دارم می نویسم...چه گناهی دارد آن بیچاره ای که می آید اینجا رو به روی پیشخوان بنشیند لحظه ای درنگ کند و فنجانی تلخی را با شکر مزه کند..و من این همه حرف بی ربط می نویسم..انگار آفت وبلاگ نویسی است این بی ربط نویسی...شایدم من بی ربطم به این دنیای مجازی ..شایدم دلم جای بی ربطی دنبال خودش می گردد..ن م ی دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ن م. . .


+ نوشته شده در  Sun 15 Mar 2009ساعت 2:28  توسط MAEDE  | 

بگذاريد الان..بله درست همين حالا..تمام فريادهايم را سر همين صفحه بدبخت بزنم كه آن هم البته آيينه‌اي است كه آن طرفش را با نقره هيچ كس نپوشانده...هر چه ميگويي از آن طرف در ميرود و ميرود...


انگار هيچ چيز واقعي نيست..همه چيز دروغ است..من ..تو ... علاقه..راستي..كلمه..حرمت..واژه...كتاب..فهميدن..بي تابي...تو هم دروغي..مثل همه چيزهايي كه هستند ولي نيستند...

مي‌خواهم همه حالم را روي اين صفحه بالا بياورم..حيف كه هنوز كمي ادب برايم مانده است...

كسي بيايد اين سر مرا بگيرد بكوبد به ديوار شايد بيدار شوم ...شايد بهوش بيايم...نمي خواهم مجبور شوم كه اعتراف كنم...من عادت كرده ام به خودم دروغ بگويم انگار...

همه فريادهايم را مي برم روبروي رود راين بر سر مردمي كه نه من ميشناسمشان نه مرا ميشناسند هوار ميكنم..تا دلم خنك شد...بس است اين همه رعايت چارچوب..اين همه اصول معاشرت..اين همه خط كش‌هاي يك زر و نيم كه فقط با آنها آن هم به زور، قد را سايز مي‌كنند ...راستي قد شعور تو چقدر است..قد فهميدنت..قد خواستن‌هايت و قد نفهميدن‌هايت...

من خواستم خودم را بشكنم تا دوباره بسازم...اين بار با معماري خودم...تو بنشين و نظاره كن كه چه خلق مي كند اين دستان ديوانه شده خود شكن ِ‌زيبادوست...

روزي كه بازگردم از اين كوره داغ نميگذارم حتي نگاهت به كوزه درونم بيافتد تا حسرتش تا ابد به دلت بماند...

+ نوشته شده در  Tue 10 Mar 2009ساعت 12:1  توسط MAEDE  | 

(در جواب كامنت رهگذر كه ميگه من رهگذرم و لاغير)

****

عزيز.. رهگذر گاه و بيگاه اين كافه...

قدمت سر چشمام...خوش اومدي مهمون تازه رسيده...

ميدونم حرف دلِ تو...مي فهممت..اگرچه به سختي ميشه گفت...


يادم اون موقع‌ها كه كتاب و دفتر دستم ميگرفتم يه چيزو هميشه اول جزوه‌هام مي نوشتم كه عشق تنها جوابِ بي چراي عالمه...(يه همچين چيزي...مي‌بيني چقد دور شدم!!!)چيزي كه نمي شه فهميدش..فقط بايد لمسش كرد...حسش كرد و چشيد...درد داره ولي ...چي بگم؟! تو اين دنيا هرچقدم دنبال دو دو تا ميشه چهار تا بدويي و هي جذر بگيري از همه ندونسته‌ها و انتگرال همه منحني‌هاي دو‌بعدي و سه بعدي علاقه‌رم حساب كني بازم اين ماجرا هزار هزار معادله بي جواب داره...دنبال چرايي‌اش نباش به چگونگيش فكر كن

......

از تمام رمز و رازهاي عشق

جز همين سه حرف

جز همين سه حرف ساده ميان تهي

چيز ديگري سرم نمي‌شود

من سرم نمي شود

ولي......راستي

دلم

كه مي شود

+ نوشته شده در  Tue 10 Mar 2009ساعت 8:34  توسط MAEDE  | 

گاهي وقتا آدم آغوشش رو باز ميكنه تا همه چيزهايي رو كه دوست داره بغل بگيره...همه چيزو باهم..هم قشنگيا هم زشتيا..هم خوبيا هم بديا...

اون شب وقتي كنار رودي كه به زنده بودن و زنده كردن معروفه راه ميرفتم، دلم خواست خودمو بغل كنم...دستامو باز كردم..باز ِ باز..سرمو اونقد بالا گرفتم كه چشمام فقط آسمونو ببينه..ديدي وقتي ميخواي كسي رو بغل كني تو چشاش نگاه ميكني؛ چشمامو دوختم به آسمونو و محكم دستامو دور تنم پيچيدم..آخ كه چه كيفي كرد دلم و تنم...

***

راستي هنوزم دلت تنگ ميشه براي بغل گرفتن حجم تن اوني كه دوسش داشتي يه روزي؟!!!!!!!!

نخواه كه نخواي.. كه فراموش كني...دلت مال خودته..باهاش مبارزه نكن...چون ضربه‌اي كه از تو ميخوره بدتر از اوني كه من بهش زدم...خودتو دوست داشته باش...فقط به خاطر خودت..نمي خوام بگم به خاطر من...


مي دونم ميخندي به حرفام..مثل هميشه(راستي چرا هميشه ميخنديدي؟!!!!!)

****

"من با تو نخواهم بود هيچ زمان ديگري و هيچ جاي ديگري"

****

اما...

نمي شود خيال كرد نبوده‌اي

چرا كه بوده‌اي

بارها و بارها

روزها و روزها

چگونه؟! با كدام آب،‌مي شود تمام اين همه حضور را شست و برد از خيالِ خاطره؟!

چقدر سخت مي شود نوشت

هميشه گفتنش سخت بوده است..از تمام ِ امتحان‌هاي مدرسه

...

مي روم

تو را به باد

تو را به خاك

تو را به آفتابِ عشق ميسپارمت..

مرا ببخش

كه من رفيق راه‌هاي رفته‌ات نبوده‌ام

و كوله بار من تهي است

و گام‌هاي من عجيب كند مي شوند

و اين همه، هنوز، راه مانده‌است..

...

مرا ببخش

«نشد كه دستهاي ما يكي شوند»

و در هجوم تيغ واره حوادثش «گره شوند»


مرا ببخش

اگر چه سخت

ولي ببخش

....

پي نويس:

وقتي بعد از مدتها بشيني و بخواي بنويسي...وقتي بدوني يه نفر گاهي به اينجا سر ميزنه كه حرفاتو بخونه، حرفايي كه شايد مال اون باشه...وقتي گفتن ِ بعضي حرفا هميشه سخته...وقتي دلت تنگ شده باشه براي خودت وقتي ....

اون موقع اينهمه درهم و برهم ميشه نوشته‌هات..همه اونايي كه به يه منظوري سر ميزنن به اين كافه هر جايي شو كه فكر ميكنن بهشون مربوط ميشه به خودشون بگيرن..من اصلن ناراحت نمي شم...اين به خودشون بستگي داره كه من و خودشونو چقد ميشناسن و ميدونن هر حرفي صاحبي داره...

تو كه صاحب اين حرفايي ...بازم سلام

آروم بخون

و اصلن در موردشون فكر نكن!

??????OK




+ نوشته شده در  Sat 7 Mar 2009ساعت 15:41  توسط MAEDE  | 

كي اشكاتو پاك ميكنه شبا كه غصه داري

دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري

شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره

از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره


برگ ريزوناي پاييز كي چشم برات نشسته

از جلو پات جمع ميكنه برگاي زرد و خسته

كي منتظر مي مونه حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا


كي از سرود بارون قصه برات ميسازه

از عاشقي مي خونه وقتي كه راه درازه

كي از ستاره بارون چشماشو هم ميذاره

نكنه ستاره‌اي بياد و ياد تو رو نياره......نكنه ستاره‌اي بياد و ياد تو رو نياره..

+ نوشته شده در  Sun 1 Mar 2009ساعت 15:36  توسط MAEDE  | 

نوشتم:«می دونی چند روزه به چی فکر میکنم؟! به اینکه شاید ما از اول عاشق هم نبودیم. »

نوشت:«بی خود اینجوری فکر می کنی، عشق حاصل شناخته»

نوشتم:«یعنی من و تو همدیگرو می شناسیم؟!!»

نوشت:«به اندازه ای که عاشقیم! و قشنگ ترین موضوع و پدیده عالم اینه که این شناخت همیشه قابل توسعه است و عشق انتها ناپذیره!»

:«اینقدر فیلسوفانه حرف نزن! یه جوری بگو که منم بفهمم! یه جور زمینی، یه جوری مثل من...آروم باش بذار بنویسم!!!..»

:«حرفام یعنی اینکه...اسم دختره چی بود که یه بازی داشت؟؟ همون فیلمه که دختره فلج شد و یه بازی داشت؟»

:«پولیانو»

:« آره..یعنی اینکه مثل پولیانو باید قسمت قشنگ ماجرا رو دید..اینو نبینی که ما هنوز خیلی چیزای همدیگرو نمیشناسیم. اینو ببینی که ما میتونیم هر روز چیزای جدیدی رو بشناسیم و عاشق تر شیم. به این فکر کنی که عشق قابل توسعه است!»

:«می دونم! ولی رسیدن به این مسئله صبر میخواد و زمان!! نمی دونم چرا اینقد بی طاقت شدم! اینقد دلتنگ شدم برای اینکه برام حرفای قشنگ بزنی! یه جوری که حس کنم واقعا عاشقی...عاشق من!!!! کاش می فهمیدی»

:«همیشه فکر نکن عاشقی مثل فیلما و کتاباس یه کم(برای یه بار) فکر کن شاید حقایق جور دیگه ایه، حرفای قشنگو همیشه میشه زد ولی حسای قشنگو همیشه نمیشه داشت.»

:«اولی اینطوری فکر میکردم! دنبال یه چیز خاص بودم. ولی بعدا گفتم شاید همینه که تو می گی ...باهاش کنار اومدم..ولی الان می دونم که یه نیازه...یه خواستن وحشتناک..یه تشنگی بدون سیرابی...شاید توی فیلما و کتابا بد نشون دادن، به جوری که همیشه نتیجه اش حمافت بوده..یه جوری مثل فیلمای هندی!!.....

الان بهتره که این پیتزاها رو بخوریم ..عجب بویی دارن»

:«بخوریم...فقط ...واقعیت ها رو تو و من می سازیم! ما واقعیات و نیازهای واقعی رو میسازیم(این شعار نیست حقیقته) »

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت 11:10  توسط MAEDE  |